تبليغاتX
جایی، در حوالی ِ زمین
 

یک قطعه از مرا در قطعه سیصد و چندم با خاک پوشاندند و چند روز بعد سه قطعۀ دیگرم را در خیابان انقلاب دزدیدند. حالا من جورچین ناقصی شده ام که دیگر به این راحتی ها کامل نمی شوم.

باید روزها را دوباره بشمرم. نکند انگشت هایم کم بیایند تا شما بیایید.

نفسم بالا نمی آید در این همه دود ولی باید فریاد بزنم. حالا به جای چند نفر، نه فقط خودم

من به اندازۀ بی رحمی یکشنبه ای که گذشت غمگینم.

+ نوشته شده در 88/10/08ساعت 10:6 توسط معصومه قنبرپور |

 

رگ های مغزم که از آن شعر چکه می کرد به کلی خشکیده اند و مثل پیرزن های نود ساله، آن قدر آه و ناله از بدنم دارم که نگو! دلم برای بعضی ها، بعضی جاها، تنگ است

و غیر از این در من هیچ خبری نیست

+ نوشته شده در 88/09/20ساعت 21:57 توسط معصومه قنبرپور |

 

دیوارها آماده‌اند

آسمان، گوش‌به‌زنگِ از هم شکافتن

و ستاره‌ها

برای فروریختن

لحظه‌شماری می‌کنند

من اما آن‌قدر خسته‌ام

مثل ماهی‌ای که در آب تکان نمی‌خورد

در این اتاق خوابیده‌ام

فقط اگر زحمتی نیست

کوه‌ها که ریختند

و دریا که آتش گرفت

مرا صدا کنید!

تا کم‌کم از دختران زنده‌به‌گور سؤال می‌کنند

من رختخوابم را جمع می‌کنم

و می‌رسم

 

+ نوشته شده در 88/08/03ساعت 0:0 توسط معصومه قنبرپور |

و این پست ناگهان با یک خبر، ناخواسته حذف شد

+ نوشته شده در 88/07/30ساعت 11:11 توسط معصومه قنبرپور |

 

یک روز برای یک زن کوچک، روز مهمی بود. روزی که داشت در خیابان کارگر مثل همیشه راه می‌رفت و مثل همیشه سعی کرد نگاهش به تیتر روزنامه‌ها نیفتد، اما افتاد. پنج آبان ثبت‌نام کارشناسی‌ارشد ... بقیه‌اش را نخواند و تصمیم مهمی گرفت. تصمیمی که باید از همه پنهانش کند. از مادر، برادر، دوست، و دشمن

آن روز تصمیم‌های دیگری هم گرفت. مثلاً ویرجینیا را به جای خانم وولف از این به بعد خانم استیفن صدا کند. و به جای نگاه‌کردن به قفسه سمت چپ کتابخانه‌اش که او را یاد تیتر روزنامه می‌اندازد، به قفسه‌های سمت راست نگاه کند.

قاب عکس کودک نداشته‌اش را انداخت دور و بعد به احساسات ممنوعه‌اش لبخند زد.

تصمیم گرفت فراموش کند که چند روز پیش آمده بود دانشگاه،‌ همه نگاهش می‌کردند و استاد مهربانی به او گفت اینجا چه می‌کنی!

یاد آن روز آخر افتاد، در همان خرداد سیاه، روز آخری که آن ساختمان، با تمام خم و پیچش هنوز مال او بود. دوربینش خانه بود. دوربینکی از کسی قرض گرفت. و برای کسی که دوستش داشت دکمه‌ای را فشار داد.

حالا بگذار کم‌کم یادم بیاید. بگذار بفهمم چه تصمیم دردناکی گرفته‌ام آن روز در خیابان کارگر!

این عکس را دوست دارم. این عکس روز آخر وجود داشتن من بود. و من قطرۀ‌ آخر وجود داشتنم را  با فشردن دکمه‌ای، به کسی تقدیم کردم.

کسی که هنوز صدای شعر‌خواندنش در گوشم است،  و می‌ترسم که کم‌کم این صدا در گوش من محو شود.  

برای دکتر محمد شادروی‌منش

+ نوشته شده در 88/07/29ساعت 0:0 توسط معصومه قنبرپور |

زنم

یعنی که منتظرم!

در جیب‌هایم دکمه‌های گمشده دارم

و در زیر پیراهنم

نقشۀ جغرافیا کشیده‌اند

مرا به عاشقانه‌ترین نامۀ تاریخ

پیوست کرده‌اند

برسد به دست شما

با روبان قرمزی روی سرم

و برچسب زرد پیشانی‌ام:

لطفاً پیش از استفاده

به تاریخ انقضا نگاه کنید!

+ نوشته شده در 88/07/26ساعت 0:0 توسط معصومه قنبرپور |

گاهی احساس می‌کنم تکلیفمان هنوز با خدا معلوم نیست.

هنوز یادم است سرِ کلاس تصوف، سؤال‌هایم چگونه یکی‌یکی بی‌نتیجه خط می‌خورد.

هنوز یادم است که هیچ‌وقت توجیه نشدم و آرزو کردم کاش هنوز بودند، شاید از خودشان می‌پرسیدم. هنوز نفهمیدم چرا باید در کلاس درس به اسم غزالی که می‌رسیدم تعظیم می‌کردم. کسی که به من پیشنهاد می‌کند سرم را در گلیمی یا لنگی بپیچم، که نور به چشمم نخورد، بلکه ندای حق را بشنوم!

حتی ابوسعید نیست که از او بپرسم چرا پنبه در گوش‌هایت می‌کردی تا چیزی نشنوی؟ نیست که به او یاد بدهم نباید بنشیند تا مریدش خربزه در دهانش بگذارد، چون خدا به او هم دست داده است. به او یاد بدهم که باید کار کند. حیف که هیچ‌کدامشان نیستند ببینند فقط به درد این خورده‌اند که یکی حقوق بگیرد و دیگری نمره.

حالا که نیستند. ولی حداقل کاش حسن بصری بود که در گورستان جلویش نان که نه، نان‌خامه‌ای می‌خوردم، تا آن‌قدر بگوید در پیش مردگان شهوت می جنبانی(!) که از حرص بمیرد.

کاش ... کاش.. کاش.. حالا که خودشان نیستند، شبیه آن‌ها هم کسی نبود!

+ نوشته شده در 88/07/24ساعت 0:0 توسط معصومه قنبرپور |

 

شاید اینجا، در این وبلاگ جدید، کمی آدم باشم. هر چند  قرار است دوباره هر دو با هم محو شویم!

+ نوشته شده در 88/07/21ساعت 0:0 توسط معصومه قنبرپور |